زیر باران زندگی

هفته پیش سرمایی خوردم که بیا و ببین و با این اوضاعی که الان دارم خوردن دارو برام زیاد مناسب نیست. خلاصه اینکه چشمتون روز بد نبینه. سرم از درد رو به انفجار بود و گلو رو به ترکیدن! اما من مثل یه مامان خوب هیچ دارویی نخوردم و صبر نمودم تا ویروسها خودشون راهشون رو بکشن برن. الان بعد گذشت 10 روز هنوز تک سرفه ها باقیست. اما خوب خدا رو شکر خیلی بهترم. با خودم فکر میکردم من که از سختی مادر بودن هنوز قطره ای هم نچشیدم اما احساس میکنم که یه مادر چقدر میتونه فرزند خودش رو دوست داشته باشه که سلامتی اون رو به خودش ترجیح بده. حس میکنم که فرزندی رو که هنوز تو آغوش نگرفتم چقدر دوست دارم که روزها رو دونه به دونه میشمارم تا صورت ماهش رو ببینم. مادر  بودن حس شیرینیه. خوشحالم که میخوام تجربه اش کنم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

این روزها روزهای شیرینی رو پشت سر میذارم. روزهایی پر از استرس اما شاد. روزهایی که در انتظار به دنیا آمدن یه فرشته کوچولو سپری میشه. گرچه هنوز ماهها تا دیدن این کوچولو راه دارم، اما خیلی فکرها و آرزوها براش دارم و برای دیدنش روز شماری میکنم.

خیلی دل نگرانی ها و آرزوهای نیمه تمام و فکرهای رنگ و وارنگ تو سرمه که نمیدونم اومدن این بچه به زندگیم چه تاثیری روشون میذاره. تنها چیزی که میدونم اینه که باید خدا رو به خاطر موهبتی که بهمون داده شکر کنم و در انتظار روزهای شاد بنشینم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

 

دیدی بعضی وقتا تو معرض یه دسته اطلاعات خاص قرار میگیره؟ یه سری اطلاعات یه جور. با خودت فکر میکنی لابد اینا قراره یه مفهومی رو به تو القا کنن. این روزا برای من همچین اتفاقی میافته. بعد از خوندن وبلاگ دوست خوبم "یه مرد امیدوار" یه سری ای میل دریافت کردم و با آدمهایی برخورد کردم و حرف هایی بینمون رد و بدل شد که حاکی از اینه که باید یه تکونی به خودم بدم و میخوام این رو خوب خوب به گوش جان بشنوم. یه ایمیلی که از دوست خوبم امروز دریافت کردم رو براتون میذارم. بخونید. خیلی قشنگه:

با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟
منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز (با راکت اسبک ) میزنند؟
خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم نیست مهارتت ! طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره بازی میکنه...من و تو هم عملا تو این توهم وقتمون حروم میشه و اتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!
اینها را نوشتم تا بگم حرف اصلیم را
وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی یا آدمی که خودش را به نفهمی میزنه
وقتی با یه آدم خاله زنک دم به دم میشی
وقتی با آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب غریب و خرافی داره و تحملش میکنی،
وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش ( مسکن و رستوران و لباس برند و...!)

دیگه انتظار نداشته باش که
از حروم شدن وقتت غصه بخوری
از درجا زدنت هم خجالت نمیکشی
از تجمع برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه
از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات ، بهت بر نمیخوره
یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و مولوی و ....دردت نمیاره
داری بی غیرت میشی عزیزم
به مردنت ادامه بده یا مثل یه بزرگمرد از این وضعیت بیا بیرون و نذار
زنده به گور بشی و بشی یه مرده متحرک... 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

بوی عید تو خونه مون پر شده. همه جا برق میزنه و سبزه ها دارن جوونه میزنن و زندگی داره سبز و روشن تر میشه.

سال نو زود بیا. ما منتظریم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

اگه یه روز همسرتون بهتون بگه عزیزم مادر من از اول هم تو نمیخواست و تمام رفتارهایی که میکرد، مثلا کادو برات نمی آورد، هیچ وقت خانواده ات رو دعوت نمیکرد، هیچ وقت خیلی کارها رو که باید برات انجام نداد دلیلش همین بود و تو چه خنگی که هنوز اینو نفهمیدی و به محبتت ادامه میدی و از ندیدن محبت تعجب میکنی،‌در این صورت چه احساسی بهتون دست میده؟

فقط لطفا این شرایط رو تصور کنید و بگید تو این موقعیت اگه بودید چه کار میکردید؟

محبتتون رو قطع میکردید؟ ارتباطتون رو قطع میکردید؟ پا روی شخصیتتون میذاشتید و این حرف رو نشنیده میگیرید و به کار خودتون ادامه میدید؟ اصلا میتونید چشم تو چشم مادر همسرتون بشید و لبخند بزنید و یادتون نباشه که اون آدم شما رو دوست نداره و نمیخواد؟ شایدم با خودتون فکر کنید مگه من چی کم دارم که اون من رو نمیخواد. اصلا نمیخواد که نخواد. شایدم بجنگید تا خودتون رو بقبولانید یا شایدم نه. واقعا اگه تو این موقعیت بودید چی کار میکردید؟

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

قدیمترها، بچه که بودم، مثلا حدود دبستان، سوم یا چهارم. آن روزها عاشق د.هه ف.جر بودم. صدای آهنگ های پر از انرژی که زنگ های تفریح پخش میشد. عاشق روزهای سرد برفی بهمن و روزنامه دیواری و گروه سرود و لوبیا پخته و عدسی که مدرسه میداد و نمایش و تواشیح و هزار تا خوشی دیگه.

اما این روزها شنیدن این مارش ها خوشحالم نمیکنه. به یاد شادی های کودکانه اون روزها می افتم که بدون اینکه بدونم آیا این انق.لابی که شد خوب بود یا نه. یا اصلا به چرایی خیلی چیزها فکر کنم. من فقط شاد بودم. شاد از روزهایی که برام شادی میآورد...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

در روزهای زندگی گم شده ام. روزها میگذرد و من نفهمیدم کی شنبه به پنج شنبه وصل شد و من هنوز نه خرید کردم، نه جارو، نه درست حسابی خندیده ام و نه خوب همسرم را دیدم و نه حتی یک نگاه حسابی در آینه کرده ام.

تمام هفته میدویم. برای بودن. بی آنکه از این بودن لذتی داشته باشیم. تنها تلاش و پویندگی. اما... درد آنجا آغاز میشود که عزیزترین هایت این دویدن ها را بی ارزش بدانند و انگ مال دوستی و کوته فکری بخوری. غم انگیزتر آنجاست که دردهای فروخورده را در صدای لرزانت حبس کنی تا مبادا بی احترامی کرده باشی و از همه سخت تر اینکه دوست بداری ولی به جای دوست داشته شدن چیزی جز بی توجهی نصیبت نشود.

چقدر چیزها هست که باید از تو یاد بگیرم... زندگی با توام...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

آقا جان، یکی بیاد به من بگه این ملت از زندگی چی میخوان؟ چند سال پیش که زندگی مشترکم رو شروع کردم، همسرم خیلی به این فکر بود که کار پیدا کنه. تو یه شرکت مشغول کار بود و بعد از مدتی خودش با تلاش خودش تونست یه شرکت بزنه و روی پای خودش بایسته. الان شکر خدا کارش خیلی پیشرفت کرده و خیلی شرکت های مهمی میخوان سهامش رو بخرن و برای خودشون کسی شدن. دیگه یه شرکت گم بین این همه شرکت های کوچیک نیستن. خلاصه اش رو بگم که الان از نظر شغلی خیلی موفق به نظر میاد و روز به روز هم در حال گسترش هست و به همینجا بسنده نمیکنه و کلی ایده تو سرش داره.

حالا اینا رو شنیدین،‌از اون طرف بگم که من همسرم لیسانس برقه و ادامه تحصیل برای فوق نداده. اما همین موضوع شده یه پتکی از طرف خانوادش برای من و خودش! همه هی بهش فشار میارن که باید ادامه بدی، درس بخون، حیفه که همینطور لیسانس بمونی!!! همه دارن پیشرفت میکنن. همه به یه جایی رسیدن، از این دانشگاههای درپیت رفتن درس خوندن و یه فوق الکی هم شده گرفتن. تو چرا ادامه تحصیل نمیدی؟؟؟

خوب من چطوری باید توضیح بدم که مادر من، پدر من، آخه اون هم سن و سال پسر شما که داره درس میخونه یا خونده خوب کار خوبی کرده. ارزش داره. اما آیا موفقیت تو درس خوندنه؟ الان همسر من که ادامه تحصیل نداده دیگه آدم ضعیف و شکست خورده ایه؟ موفق نیست؟ آیا اون کسی که ادامه تحصیل داده و الان فوق لیسانس ه و احیانا بیکاره یا کارمند یه شرکت معمولی واقعا موفق تر از همسر منه؟ همسر من تونسته در طول 2 سال شرکتی رو از صفر به جایی برسونه که سهامش یک میلیارد ارزش داره. آیا این قابل تحسین نیست؟ من قلبم به درد میاد وقتی میبینم همسرم رو محاکمه میکنند در حالی که اون نیاز داره به خاطر موفقیت کاریش تشویق بشه.

غمگینم از اینکه حس میکنم گاهی این همه موفقیت دیده نمیشه. ناراحت میشم از این که فکر میکنم شاید علاقه مندی من به درس خوندن هم فقط از سر حفظ ظاهر و کم کردن صدای اطرافیانه. اگه به خودم وا بذارنم عاشق درس خوندن هستم، اما وقتی طوری رفتار میکنن که انگار من که لیسانس هستم یه چیزی کم دارم و به اندازه کافی مهم و پیشرفته و تحصیل کرده نیستم و نمیشه بهم افتخار کرد خیلی ناراحت میشم و از درس زده میشم.

کاش میتونستم بدون استرس درس بخونم. کاش میشد همه بدونن که پیشرفت همسرم هم خیلی قابل احترام و تحسینه. کاش میشد که بهش روحیه میدادن. من تنهایی از پس تکمیل ظرفیت اعتماد به نفس همسرم بر نمیام. اون فقط به اعتماد و تحسین من نیاز نداره،‌نیاز داره از طرف خانواده اش هم مورد تحسین قرار بگیره.

...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Mihantheme